تبليغاتX
عاشقانه
جای خالی

خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»

و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 21:25  توسط مهرسا | 
شما كداميك را سوار مي‌كنيد ؟!
يك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود :
شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد. كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را بطور كامل شرح دهيد :
پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد ...

..........

.........

........

.......

......

.....

....

...

..
قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خاص خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً او جان شما را نجات داده و اين فرصتي است كه مي‌توانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.

از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، تنها شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود :
سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس مي‌مانيم.

پاسخي زيبا و سرشار از متانتي كه ارائه شد گوياي بهترين پاسخ است و مسلما همه مي‌پذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نمي‌كند. چرا؟
زيرا ما هرگز نمي‌خواهيم داشته‌ها و مزيت‌هاي خودمان را (ماشين) (قدرت) (موقعيت) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهي‌ها، محدوديت ها و مزيت‌هاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات مي‌توانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم.
تحليل فوق را مي‌توانيم در يك چارچوب علمي‌تر نيز شرح دهيم: در انواع رويكردهاي تفكر، يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار مي‌گيرد. در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديت‌هاي محيطي خود، استفاده مي‌كند و قادر نمي‌گردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند. تفكر جانبي سعي مي‌كند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكني كرده، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند.
در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيت‌هاي خود را ببخشيم مي‌توانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم. شايد خيلي از پاسخ‌دهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همسر روياهاي خود را به دست آورند. بنابراين چه چيزي باعث مي‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند. دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نمي‌كنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نمي‌گذارند. اكثريت شركت‌كنندگان خود را در اين چارچوب مي‌بينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه مي‌توانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكرده‌اند
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 21:20  توسط مهرسا | 
نامه ی عاشقانه ی پسر بچه به دختر همسایه.....
با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم،

ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می ایی تا لی لی بازی کنی و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی غنج می رود.

ان روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی که ''کودک فهیم'' و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با ان کت شلوار مسخره اش خوشت می اید.

من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس اقای بقال محله لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود

من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من ''دلم تنگه برادرجان'' می خوانم و با سوزیدنم می سازم. ان یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان امدی که ''دلم بادام می خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از اجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و اقاهه به من گفت:'' فسقلی الدنگ!''

تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند....! خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!''

من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد اموزی می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد. خانم معلم می گوید:'' من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 21:59  توسط مهرسا | 
yeki delesh be 100 del bande 2) yeki 100 de l be ye del miBande 3) yeki ye del be ye Del mibandeo ta akharesh paYbandE 4)yeKi nemido0ne delesh be ki bandE! 5)yeki harBar be Yeki del mibandE 6)yeki del mibandE ta bekhandE 7)yekiam delesh aKbande mo0nde be ki del bebandE! hala to Delet shomarE ChandE ??????
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 19:35  توسط مهرسا | 
نامه ي يک پسر به پدر خود..طنز
پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند

پدر عزيزم
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار كنم، چون مي خواستم جلوي يك رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با ماريا پيدا كردم، او واقعاً معركه است، اما مي دونستم كه تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالكوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينكه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. ماريا به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يك تريلي توي جنگل داره و كُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يك رؤياي مشترك داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. ماريا چشمان من رو به روي حقيقت باز كرد كه ماريجوانا واقعاً به كسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي كاريم، و براي تجارت با كمك آدماي ديگه اي كه توي مزرعه هستن، براي تمام كوكائينها و اكستازيهايي كه مي خوايم. در ضمن، دعا مي كنيم كه علم بتونه درماني براي ايدز پيدا كنه، و ماريا بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت كنم. يك روز، مطمئنم كه براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني
با عشق
پسرت
John

پاورقي : پدر، هيچ كدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه تامي. فقط مي خواستم بهت يادآوري كنم كه در دنيا چيزهاي
بدتري هم هست نسبت به كارنامه مدرسه كه روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 19:34  توسط مهرسا | 
خیلی سخته عاشق کسی بشی اما اوم ندونه حتی دردتو

از چشات نخونه قصه غمو علت لرزش دست سردتو

خیلی سخته زندگیت فنا بشه واسه دیدن یه لبخند روی لباش

واسه گفتن از امید و آرزو تو سیاهی غم انگیز شباش

من نیومدم بگم عاشقتم چون از این حرفا پر گوش همه

اشتباه میگن گریه مرد روی زخمایه تنش یه مرهمه

من نیومدم بگم توام بیا مثل قصه ها بریم از این دیار

یا که خیلی مهربون یه مدتی واسه من ادای عشق ودر بیار

تو می خوای برنده باشی میدونمبه همه میگم ببازن جلو پات

هر چی اسپند به آتیش میکشم تا که چشمت نزنن بشن فدات

تو می خوای پرنده باشی میدونم یه نفس هوایه خوشبختی می خوای

خودم آسمون هفتمت میشم تو فقط بگو باهام میای

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 3:43  توسط مهرسا | 

 

 

اســــــــم تو برای من مقــــدسه 

                              تا نفــــــس تو سینــه پرپر میزنه

باورم کن که فقـــــــــط باور تو

                            میتونه قفــــــل قفس رو بشکــــــنه

منم و یه اسمــــــــــون بی دریغ

                             منم و یه کوله راه ناگـــــــــــزیر

ای ستــــــــــاره شبای مشرقی

                               پر پرواز منـــــــو ازم نگیــــــر

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 19:52  توسط مهرسا | 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تاصدای خرد شدن قلبش را نشنوی،

آنگاه که درهای قلبت را برروی او می بندی،

آنگاه که او را دیوانه می نامی،

آنگاه که او را مزاحم می پنداری،

آنگاه که او و احساساتش را به شوخی می گیری،

آنگاه که به او تهمت نارفیقی میزنی،

آنگاه که فقط اشتباهات او را می شماری

و آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری،

می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز 

می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

 و برای بخشیدن اشتباهات خواسته و نا خواسته ات بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند...!!!

 

 

تمام آرزوهايم زماني سبز مي گردد كه تو يك شب بگويي: "دوستت دارم" تو ميداني غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست و من امشب قسم خوردم "تو را هرگز نرنجانم" به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 19:49  توسط مهرسا | 

به ياد تو .......

هر وقت به ياد تو مي افتم احساس مي كنم چيزي بايد بنويسم .چند خط از دريا .چند خط از

فرشته ها چند خط از مهرباني ......در اين زمانه اي كه نه روي سنگها ميشود چيزي نوشت و نه

 روي آبها براي

تو نوشتن چه لذتي دارد .

بايد از تو بنويسم .خوب مي دانم چرا؟ وقتي در هواي تو نفس مي كشم چشمهايم جز تو را نمي

 بيند و

دستهايم جز تو را لمس نمي كنند .وقتي سر گشتگي و تنهايي ام را به مهماني خلوتم مي برم

درهاي خيال را

بر روي خود مي بندم در انتهاي اين بن بست هم ميدانم كه بايد از تو بنويسم.

مهربانم !چشمهايت را دوست دارم .مرا به ياد روياهاي سبز و دلپذيرم مي اندازد .دنيا را بارها

در چشمهايت ديده

ام. خودم ديدم يك روز صبح خورشيد چشمهايم را باز كرد و آرام از آن بيرون آمد .چشمهاي

خودم را خيلي

دوست دارم . چون هر وقت هواي بي تو بودن سنگين ميشود و دلم از فراقت آتش ميگيرد آن قدر اشك مي

ريزد و مي بارد تا لايه شفافي از عطر تو شعله ها را فرو بنشاند .

هر شب بر بام روياها يم مي ايستم تا شايد دست در دست ماه به ديدنم بيايي . هر وقت چه قدر هم

 كه دور باشي

دست فرشتگان را مي گيرم و نيلوفرانه آن قدر از ستاره ها بالا مي آيم تا به تو برسم ........

"دوست دارم به جاي پروانه نگاه تو را ميان دفتر شعرم بگذارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 19:44  توسط مهرسا | 
سلام به همه بروبچس . من یه مدتی نبودم چون رمز عبور وبلاگمو فراموش کرده بودم .چندماه فکر میکردم چی بود تا بلاخره موفق شدم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 19:6  توسط مهرسا | 


بي وفا عشق من به خدا اشك من


مي مونه رو گونه ام تا بيايي پيش من


رفتي و بعد تو چه زجري كشيدم


هنوز تار موتو به دنيا نمي دم


تو رو به خاطراتمون تو منو بي خبر نذار


تو رو به اشكمون قسم منو چشم به در نذار


باشه ميرم از پيشت خداحافظ عشق من


ببخش روي نامه هام باز چكيده اشك من


دل موندني نبود خداحافظ عشق من


حالا كه نموندي بگو از من چي ديدي


چه ساده نشستي چه ساده پريدي


بغضمو وقت جدايي هي نگه داشتم به سختي


حتي واسه دلخوشيم هم دسته گل ندادي رفتي


پس بذار روي ماهتو دم آخر نگاه كنم


سخته با خاطراتمون با دل خون وداع كنم


وقت رفتنت نبود خداحافظ عشق من


دلت ميشكنه يه روز مي دوني قدر اشك من


سخته گفتنش ولي خداحافظ عشق من


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:25  توسط مهرسا | 
 میگن زنا مظلومن. غلط کرده هر کی گفته!
ميگه زنا مظلومند؟آقا به خدا مردا مظلومند!هميشه هم همينطور بوده....اما مشكل كار اينجاست كه اين زنا اونقدر باهوش و زرنگ و شيطونند و ما مردا اينقدر با صداقت و پاك دل و زلال كه به خود ما هم قبولونيده اند(خيلي واژه ي تخيلي شد اما خوب چيز ديگه اي به ذهنم نرسيد!) موجودات نازنازي هستند!بابا جان شما به تاريخ نگاه كنيد.تاريخ گوياي همه چيزه:از اول خلقت بشر هر چي جادو گر و رمال و كف بين و خمره سوار وجود داشته زن بودند!شما محض رضاي خدا يه مرد پيدا نميكنيد كه جادوگر بوده باشه!اصلاً شما تا حالا واژه پيرمرد خمره سوار رو شنيديد؟ولي تا دلتون بخواد پيرزن خمره سوار (نماد شرارت در ادبيات كهن فارسي) داشتيم.به عنوان نمونه همون پيرزن ناقلايي كه باعث شد فرهاد خودشو از كوه بندازه پايين سوار خمره بوده!عوضش نگاه كنيد تمام پيامبران اولوالعظم مرد بودند!(به عبارت ديگه تمام كسايي كه راه هاي رستگاري رو به انسان ها عرضه كردند مرد بودند!)
اما دلايل مظلوميت مردان
1. براي اينكه از بچگي تا تونستيم رو پاي خودمون وايسيم بايد مي رفتيم 6 ساعت تو صف نونوايي توقف ميكرديم تا 4 تا نون سوخته بگيريم واسه پر كردن شكم خواهر كوچيكه كه توي اين 6 ساعت داشته با عروسكش بازي ميكرده
2. براي اينكه كار نكبت بار آشغال بردن سر كوچه در ساعت 9 شب از قديم الايام طبق يه قانون نانوشته به عهده ما بوده
3. براي اينكه هر جا خواستيم از يه دري بريم تو جمله نحس " Ladies First " رفته روي اعصابمون
4. براي اينكه به دليل ازدياد بيش از حد دختراي دم بخت در سطح جامعه زير فشار شديد عمه و خاله و .... جهت امر مقدس ازدواج هستيم
5. براي اينكه دختره رو از كنج خونه باباش نجات ميديم و به جاي اينكه ازمون تشكر كنند با كمال پر رويي از ما نفقه هم ميخوان
6. براي اينكه تمام شغلاي كثيف و كلاس پايين مثل آشغالانس و راننده تاكسي و حمالي مال آقايونه
7. براي اينكه ما مردا فقط توي روز تولدمون كادو مي گيريم اما زنامون توي روز تولدشون و سالگرد بزرگترين خريت بشر(سالگرد ازدواج ) و ولنتاين كوفتي! و سالگرد و عقد و نامزدي و انرژي هسته اي و آشنايي و ساير روز هاي عادي سال!!! انتظار كادو دارن و اسمشم گذاشتن تفاهم فكري و محبت انساني.
8. براي اينكه اسم هر چي گله گذاشتن واسه دخترا اما هر چي اسم ضايعه مال پسراست مثال:لاله،نيلوفر،شقايق و ....براي خانوما و غضنفر و صفدر و غلام و....براي آقايون
9. براي اينكه شخصيت هايي كه توي جك ها به ايفاي نقش ميپردازند همشون مردن و مهمترين شخصيت زني كه توي يه جك تا حالا به كار گرفته شده ماري خانم(همسر ممد آقا رشتي)بوده كه اونم تازه نقش دوم رو داشته
10. براي اينكه ما مردا وقتي بزرگ ميشيم بمون ميگن خرس گنده شدين اما دخترا وقتي بزرگ ميشن بشون ميگن خانوم شدن
11. براي اينكه ما مردا بايد بريم خواستگاري (حالا پولي كه واسه شيريني و گل و اينا ميدي به درك!اون فشار و استرس روحيش -كه دختره جواب رد نده يه موقع خداي نكرده- آدمو داغون ميكنه
12. براي اينكه موقع ازدواج بايد هم خونه بگيريم هم ماشين و باباي بيچاره دختر هم (كه البته يك مرده) بايد جهيزيه بخره ولي خود دختره تنها انرژي كه صرف ميكنه حدود 2.56 كالري صرف گفتن كلمه بله ميكنه!و يا فوق فوقش 4.87 كالري صرف گفتن جمله با اجازه بزرگترا بعله
13. و براي اينكه...بي خيال بابا تو فحشتو بده چيكار بقيه اش داري
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:24  توسط مهرسا | 
 مطمئنی پسره عاشقته؟

 

اگه فکر میکنی پسره داره نگات میکنه ، اگه فکر میکنی پسره عاشق اخلاقت شده ، اگه فکر میکني پسره دوسِت داره ... حتما" درست فکر میکنی !!! ولی اینو بخون
پسره خیلی با وقار ، خیلی با شخصیت ، خیلی با کلاس ، سرشو میندازه پایین و میاد جلو ! آروم تو چشمات نگاه میکنه و از مزاحمتی که ایجاد کرده عذرخواهی میکنه ! حالا وقتشه خودشو سنگین تر از اون چیزی که تو فکر میکنی نشون بده ! با یه لحن مودب که با باباشم اینجوری حرف نمیزنه سر صحبتو باز میکنه و شمارشو یه جوری قالبت میکنه ! خیلی قشنگ دوباره عذرخواهی میکنه و خداحافظ ! تو دلش کلی با خودش حال میکنه و دوتا میذاره روش تحویل دوستاش که اونور وایستادن میده
تازه داستان شروع میشه ... تو دلت میگی عجب پسره با شخصیتی ، از این پسر هیزا نبود که سر تا پای آدمو میخورن ! خیلی از حرف زدنش خوشم اومد ، دیدی آخر سر گفت بازم شرمنده اگه مزاحمتون شدم !؟ ایول ، آدم حسابی بود طرف
بهت حق میدم ، درست فکر میکنی ، ولی اشتباه درست فکر میکنی
پسره قبل از اینکه تو بفهمی هشت تا مورد مهم رو تو ذهنش آنالیز کرده ! نه که فکر کنی تو ده ثانیه از اخلاقت خوشش نیومده ها ، نــــه
پس میریم سراغ این هشت مورد تا مطمئن بشی طرف از اخلاقت خوشش اومده


ناحیه شماره یک - رنگ و مدل مو : جدیدا" مرسوم شده هرکی بهش توجه نمیکنن میره موهاشو پلاتینه میکنه ، خوب خیلی مهمه ، میزنه تو چشم جلب توجه میکنه ، هرچی تابلوتر بازدهی بیشتر ! البته همه تو این قسمت موفق نمیشن ، چون پسره فرق رنگ 20 هزار تومنی رو با 100 هزار تومنی میدونه ! البته سلیقه ها هم متفاوته ، همه جورش خواهان داره


ناحیه شماره دو – اعضای صورت : بینی و لب و دهن و گونه ، همشون با جراحی زیبایی درست میشن ، پس اصلا" نگران نباشید ! کافیه یه صورت استخونی و کشیده ، یه بینی خوب عمل شده ، یه پروتزه ردیف به جای گونه ، یه تزریق کوچولو هم تو منطقهء لب و لوچه داشته باشی ! اونوقت میفهمی پسره چقدر از اخلاق خوبت خوشش میاد ! در ضمن هستن کسانی که همهء این موارد رو دارن و نیازی به پول خرج کردن هم ندارن ، بهتر ، ده ملیون به نفع خانواده ! ناگفته نماند آرایش خوب هم تاثیر بسزایی در خوب بودن اخلاق داره ، پس هرچی میتونی غلیظ تر ! خزتو لامصب


ناحیه شماره سه – بند کرست : لازم به ذکر است که این قسمت معمولا" در برخورد اول مشاهده نمیشه ولی در برخوردهای دوم و سوم کاملا" میتونه بر دوست داشتن اون پسره تاثیر بذاره ! رنگش خوب باشه انگار خودتم خوبی ، فقط یادت باشه این قانون شامل تکرار نمیشه ، رنگش تکراری بشه اخلاقت بد میشه پسره اصلا" حال نمیکنه


ناحیه شماره چهار – سینه : بذار همین اولش همون آخرشو بهت بگم ! هرچی بزرگتر ، عشق و علاقه بیشتر ! چرا ناراحت میشین !؟ اگه بده پس چرا دختره به دوست ده سالش پز میده که مال من گنده تره !؟ والا ! اینم بگم که هر چیزی یه حدی داره ، همون طور که دوست داشتن و عشق و علاقه حد داره ، این موردم یه حدی واسه خودش داره ، دیگه نباید شورشو در آورد


ناحیه شماره پنج – پهلو : پهلو هم که بعضیا برای تبلیغ بیشتر اسم رو روش Love Handle

گذاشتن از ارکان اساسی یه دوستی قشنگ و رومانتیکه ! این مورد کاملا" سلیقه ایه ، یکی دوست داره یکی دوست نداره ! یکی میخواد عشقشو بگیره از دستگیره هاش بلند کنه یکی زورش نمیرسه یکی هم اصلا" دوست نداره ! پس گیر نده الکی نرو باشگاه ، ببین قسمت چیه ! بچسب به زندگیت درستو بخون بچه دار شو خدافظ

ناحیه شماره شش – شکم : این یکی خیلی مهمه دیگه ، هرچی فکر میکنم میبینم میتونه یه دوستیه صمیمی و با نشاط رو بهم بزنه ! این دفعه برو باشگاه ، بدو ، غذا نخور ، ولی نذار پسره از اخلاقت زده بشه ! پسره میاد واسه رفیقاش تعریف میکنه دوست دخترم شکمش خط داره ، دو تا اینوری سه تا اونوری ! خوب گناه داره ، همین یه دلخوشی رو داره ، میخوای اونم ازش بگیری !؟ همهء اینکارا رو کردی دیدی جواب نمیده برو کیش یه گن جادویی بخر بیار اگه راضی نبودی بگو سیامک بده ! بچه ها چندتاشو بردن حاجت گرفتن ! تن آرا هم بد نیست ، بستگی به انتظارت داره ، پس دیگه نگما ، دریغ کنی اخلاقت بد شده


ناحیه شماره هفت – باسن : این تو خون همهء مردای روی کرهء زمینه ! دست خودشون نیست ، دوست دارن ! اون جنیفر لوپز ایکبیری مگه چی داشت انقدر معروف شد !؟ گودی کمر ، باسن طاقچه ، هم عرض شونه ، دور کمر یه متر و هشتاد !! اگه خداوند نظر لطفش رو شامل حال شما کرده که خوشا به سعادتتون ، پسره تا عمر داره میگه عاشقتم ، اگرم که نه من در این زمینه اطلاعات کافی ندارم ، یه سر به دکتر مظاهری بزنید


ناحیه شماره هشت – پا : ببین تو تابستون این پا چی کارا که نمیکنه ... غوغا میکنه ! درسته یه کم باید روش کار کنی ولی جواب میده ! سه چهار جلسه استخر و سولاریم ، نیم ساعت سالن اپیلاسیون بهارک ، دو تا لاک و فرنچ و سوهان ناخون و کوفت و زهرمار ، غذای شما آماده اس ، کفشم که فکر کردن نداره ، یه سال نوک تیز مده ، یه سال نوک گرد مده ، یه سال نصف کج نصف گرد نصف تیز ، یه سال جلو باز پشت بسته ، یه سال جلو بسته پشت باز ! پسره وقتی میاد جلو داره پاتو نگاه میکنه ، تو هم تو دلت میگی عجب پسره سر به زیری ... چی بگم والا



حالا فهمیدی پسره چقدر دوسِت داره !؟ نـــه تو راست میگی ، خیلی دوست داره
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:22  توسط مهرسا | 
 آئينه پرسيد                             

  چرا دير کرده است؟؟؟ نکند دل ديگري اورا اسير کرده است؟؟؟ خنديدم و گفتم : او فقط اسير من است

. ... تنها دقايقي چند تاخير کرده است.... گفتم : امروز هوا سرد بوده است... شايد موعد قرار تغيير کرده است.... خنديد به سادگيم و گفت : احساس پاک... تو را زنجير کرده است... گفتم : از عشق من چنين سخن مگوي.... گفت : خوابي... سالهاست که دير کرده است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:6  توسط مهرسا | 

چقدر سخته       تو چشای کسی که تمام عشقتو ازت دزدید زل بزنی و به جای                    اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوستش داری

 

چه قدر سخته        دلت بخواد باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار                                غرورش همه ی وجودت له شده

 

چه قدر سخته          تو خیالت ساعتها باهاش حرف می زنی اما وقتی دیدیش                              هیچ چیز به جز سلام نتونی بگی

 

چه قدر سخته           وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما                             مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری

 

 

چه قدر سخته             گل آرزوهاتو ،  تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو                                         خودت بشکنی  آروم زیر لب بگی :

                                                    **گل من باغچه نو مبارک **


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 20:34  توسط مهرسا | 

دو تا عاشق دلسوخته بودن که خیلی همدیگه رو

دوست داشتن.پسره هر روز برای دیدن اون دختر

کل عرض دجله رو شنا می کرده.یه کار واقعا سخت

که اون به دلیل دیدن معشوقش انجام می داده

بعد چند وقت که هر روز همدیگه رو میدیدن

پسره به دختره می گه این خال سیاه که روی

صورتت هست خیلی زشته.دختره بهش می گه

از فردا دیگه به دیدن من نیا چون تو دجله غرق

میشی.پسره می گه این چه حرفیه من شناگر

ماهری هستم امکان نداره غرق بشم.

دختره می گه تو هرروز به عشق من میومدی ولی

حالا دیگه عیب های منو می بینی و اون قدرت

شنا کردن رو که از عشق می گرفتی نداری

پسره به اون حرف توجه نکرد و روز بعد  هم

طبق عادت رفت که رودخونه رو شنا کنه

دیگه چون اون عشق تو وجودش نبوده غرق

میشه ...................

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 23:1  توسط مهرسا | 

خداییش به این می گن عشق پاک . . .


 

يه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

 

تو باشی منم باشم..

 

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..

 

تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..

 

اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار..پاهاتم دراز کردی..

 

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..

 

با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..

 

بهت می گم چشماتو می بندی؟

 

ميگی اره بعد چشماتو می بندی ...

 

بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟

 

می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

 

يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمی شن..

 

می دونی؟

 

می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

 

يه ضربه عميق..بلدی که؟

 

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نميدونی

 

من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمی بينی که سريع می برم..نمی بينی

 

خون فواره می زنه..رو سنگای سفيد..نمی بينی که دستم می سوزه

 

و لبم رو گاز می گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی..

 

 

تو داری قصه می گی..

 

من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه

 

رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..

 

حيف که چشمات بسته است و نمی تونی ببينی..

 

تو بغلم کردی..می بينی که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکنی که گرم بشم..

 

می بينی نا منظم نفس می کشم..تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت.

 

می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم..

 

می بينی ديگه نفس نمی کشم..

 

چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم..

 

می دونی ؟ من می ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايی مردن..

 

از خون ديدن..وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم..

 

مردن خوب بود ارومه اروم...

 

گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا

 

بعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی..

 

گريه نکن ديگه خب؟ دلم می شکنه..

 

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

 

 

 

خداییش اگه به دلت نشست مدیونی نظر ندی . خب دیگه اینم یه جور عشقه ، پاک پاک. . .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 21:0  توسط مهرسا | 

اي آسمون امشب مي خوام به جاي من گريه كني

 

سهم نبودن اونو تو دل من خالي كني

 

شايد كه اين طوري بشه يه جوري دل تنگش نشم

 

آسون بشه نبودنش برام تو تنهائيم من نشكنم

 

اي آسمون اون قدر ببار تا بتونم تنهائيم رو يادم بره

 

تنهائي و نبودنش عادت هر شبم بشه

 

اي آُسمون خورشيدمو گرفتي از من بي دريغ

 

نميدونستي به طلوع دلگير ميشم از اين زمون

 

اگر يه روز برگشت پيشم بهش بگو منتظرم

 

منتظرم تا بدونم چرا نموند هيچ وقت پيشم

 

اگر براش قفس بودم چرا ميگفت آرزوشم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 19:41  توسط مهرسا | 

 

هواتو کردم دوباره، بازم دلم تنگ برات

 

اگر چه دوری از تنم ،هنوزم می میرم برات

 

امید من، سنگ صبور، باشه برو پیشم نیا

 

بزار که تنها بسوزم توغربت دل تنگی هام

 

نه اینکه عاشق نباشم نه اینکه دوستت ندارم

 

می خوام تو اوج بی کسی سر روی شونه ات بزارم

 

زخم زبون و صبر من باور بکن حدی داره

 

یه قلـب خالی از امید آخه سوزوندن نداره

 

منی که حتی گـریه هام واسه تو تکراری شده

 

تو حرف مردمو نزن نگو که جات خالی شده

 

نگاه سردت هنوزم با خنده هات زجـرم می ده

 

خدا خودت منو به این در به دری عادت بده

 

باور نداری هنوزم عشــق تو داغونم کنه

 

بخند به گریه های من شاید که آرومم کنه

 

بهش بگین دق می کنم دستاش تو دستام نباشه

 

تموم خاطرات اون نمک به زخمام می پاشه

 

بهش بگین خاطره هاش آتیش به جـونم می زنه

 

آسمونم زمین بیاد بگین فقط مال منه

 

تو لحظه های بی کسـیم سهم من از تو دوریه

 

اگه صدام در نمیاد دلتنگی و صبوریه

 

هر روز غروب دلتنگتم دوباره تنها می شینم

 

هر وقت که بارون می باره تو رو کنارم می بینم

 

هر روز و هر شب از خدا بدون فقط تو رو می خوام

 

نگو واست غـریبه ام نگو تو خوابت نمیام

 

بگو تو هم دوستم داری بگو که دلتنگم می شی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 19:29  توسط مهرسا | 

شب مهتاب و چشمام بازم از یادتو خیسه

دیگه عادت شده بابغض واسه ی تو می نویسه

یادم میاد که اون شب ، بهم گفتی نگارم

 

نمون در انتظارم، برگشتی نیست تو کارم

 

یادم میاد که تا صبح ،من با تو گریه کردم

 

گفتی که کوه دردم ،میرم که بر نگردم

 

گفتم بهت  عزیزم، کاشکی تموم شه دردات

 

غم نباشه تو چشمات ،دست خدا به همرات

 

حالا عمری گذشته ،از اون شب جدایی

 

نه دیگه نیست رهایی،دلم شدش فدایی

 

هر روز سر مزارت ،یه شا خه گل میزارم

 

اشکامو کم میارم،هر وقت میخوام ببارم.......

 

کاش می فهمیدی که قلبم خونه ی ارزوهات بود

یه نفس تنها نبودی همیشه دلم باهات بود

اسمونو ماه ونقرش با یه عالمه ستاره

شاهدن که این بریدن دیگه برگشتی نداره

رفتی بی اونکه بدونی دل من مال خودت بود

حال بغضای شبونم به خدا حال خودت بود

سهم چشمای تو بودن توی دنیا هرچی داشتم

واسه ی خاطر نازت جونمو گرو گذاشتم

یه دروغ ساده اما قصه ی مارو به هم زد

سرنوشتمونو اخر با جدا شدن رقم زد

تو پشیمون شدی و من حالا صندوقچه ی دردم

سخته اما باورش کن من دیگه برنمی گردم

اما یادت باشه حرفا مث گوله های برفن

خیلیا قربونی یای بی گناه دوتا حرفن

تو ترانه های شرجیم می درخشی تو همیشه

اما من هر کاری کردم که ببخشمت نمی شه

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 19:25  توسط مهرسا | 

شب مهتاب و چشمام بازم از یادتو خیسه

دیگه عادت شده بابغض واسه ی تو می نویسه

کاش می فهمیدی که قلبم خونه ی ارزوهات بود

یه نفس تنها نبودی همیشه دلم باهات بود

اسمونو ماه ونقرش با یه عالمه ستاره

شاهدن که این بریدن دیگه برگشتی نداره

رفتی بی اونکه بدونی دل من مال خودت بود

حال بغضای شبونم به خدا حال خودت بود

سهم چشمای تو بودن توی دنیا هرچی داشتم

واسه ی خاطر نازت جونمو گرو گذاشتم

یه دروغ ساده اما قصه ی مارو به هم زد

سرنوشتمونو اخر با جدا شدن رقم زد

تو پشیمون شدی و من حالا صندوقچه ی دردم

سخته اما باورش کن من دیگه برنمی گردم

اما یادت باشه حرفا مث گوله های برفن

خیلیا قربونی یای بی گناه دوتا حرفن

تو ترانه های شرجیم می درخشی تو همیشه

اما من هر کاری کردم که ببخشمت نمی شه

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 19:24  توسط مهرسا | 
اینارو نگاه
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 17:44  توسط مهرسا | 
معنی واقعی عشق !

عشق کلمه ایه که خیلیها اونطور که دوست دارن تفسیرش میکنن . غافل از اینکه جملات قاصر از بیان وسعت و عظمت این کلمه هستند . اصلا ایندفعه میخوام از دنیای خودمون و تفاسیر مختلف منطقی و غیر منطقی درباره  عشق جدا شم .  دوست دارید بدونید که عشق تو دنیای با صفای کوچولو ها چه معنایی داره ؟

واقعا عشق چیه ؟

جمعی از متخصصان این سوال رو برای کودکان 4 تا 8 ساله مطرح کردند و پاسخ هایی که گرفتند بسیار بسیار عمیق تر از اونی بوده که تصورشو میکنیم ... بخونید و قضاوت کنید .

 

عشق از نگاه کودکان :

 

 

از زمانی که مادربزرگرم دچار آرتروز شد دیگر نمیتوانست خم شود و ناخن های پایش را خودش کوتاه کند و این کار را پدربزرگم براش انجام میداد . حتی وقتی که دست های خودش هم دچار آرتروز شد . این عشق است .   8 ساله

 

وقتی کسی شما را عاشقانه دوست میدارد شیوه بیان اسم شما در صدای او متفاوت است و تو میدانی که نامت در لبهای او ایمن است . 

۴ ساله

 

عشق یعنی اینکه وقتی برای خوردن غذابا کسی بیرون میری بیشتر چیپس خود رو به او بدی بدون اینکه توقع متقابلی داشته باشی !  

۶ ساله

 

 

عشق آن چیزی است که در اوج خستگی لبخند رو به لبانت میاره .

۴ساله

 

عشق یعنی اینکه وقتی مامان برای بابا قهوه درست میکنه و برای اطمینان از طعمش اول خودش کمی ازش میخوره . 

 ۷ ساله

 

عشق یعنی اون وقتی که به کسی میگویی لباست خیلی قشنگه و اون از فردا هر روز همون رو پیشت میپوشه . 

۷ ساله

 عشق یعنی زمانی که مامان بهترین تکه مرغ رو واسه بابا میزاره ! 

 5 ساله

 

 

     از خودتون پرسیدین ؟ عشق در نگاه شما چیه ؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 10:21  توسط مهرسا | 

عشق چيست؟

 

شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چيست؟ استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعني همين.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 10:15  توسط مهرسا | 

پرسيد چون دوستم داري بهم نياز داري يا چون بهم نياز داري دوستم داري؟

 

بهش گفتم:چون دوستت دارم بي نيازترين آدم روي زمين هستم...

 

 

پيداست هنوز عاشق نشدي

 

زنداني زندان شقايق نشدي

 

وقتي كه مرا از دل خود مي راني

 

يعني كه تو هيچ وقت عاشق نشدي...

 

زرد است كه لبريز حقايق شده است

 

تلخ است كه با درد موافق شده است

 

شاعر نشدي وگرنه مي فهميدي

 

پاييز بهاريست كه عاشق شده است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 10:10  توسط مهرسا | 
برای مادربزرگ عزیزم به مناسبت چهلمش

امشب مادربزرگ عزيزم تو راهی
شهر قشنگ و روشن پروانه ها شدی.
مانند يک پرندۀ کوچک ، مادربزرگ ،
در دستهای باد مسافر رهاشدی.
 بعدازتو در نگاه کدامين مادربزرگ،
از چشمهای آبی تو پرس وجو کنم؟
بعد از تو مهربانی يک سرو پير را ،
در بوته ها چگونه بگو جستجو کنم؟
آه ای مادر بزرگ عزيزم که قلب تو ،
ديگر درون سينۀ گرمت نمی زند.
ديگر کسی برای من خسته مثل تو ،
آن تکيه گاه ساده و محکم نمی شود.
 در خاک می گذارمت. من را ولی ببخش.
آخر چگونه می شود من بی وفا شوم؟
آخر چگونه می شود امشب مادربزرگ،
مثل غريبه بگذرم ،از تو جدا شوم؟
 در خواب رفته ای ودلم بی قرار توست.
بامن بخند تا که بگويم دروغ بود.
با من بخند مثل هميشه مادربزرگ.
من آمدم به خانه ات اما کسی نبود.
 من را ببخش با تو کمی سنگدل شدم.
تقصير توست با خودت من را نبرده ای.
امشب چرا برای خودم گریه می کنم؟
يعنی تو ای صبور ، غريبانه  مرده ايی؟
 من مرگ را به ياد تو نسبت نمی دهم.
مثل پرنده عازم راه سفر شدی.
پرواز کردی از قفس بستۀ زمين.
مردی ولی درون دلم زنده تر شدی.... .
(لطفاً هرکسی که این مطلب رو می خونه به روح مادر بزرگم یه فاتحه بفرسته)


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 10:4  توسط مهرسا | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 21:11  توسط مهرسا | 
                
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 19:8  توسط مهرسا | 
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 17:4  توسط مهرسا | 

عاشق...

روي تخته سنگي نوشته شده بود:اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم:بايد صبر کند!براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتراست!!! براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.اما...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 22:54  توسط مهرسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اصلیتم اهوازیه و ساکن شاهین شهر(اصفهانم). وبلاگم برا دل خودم ساختم. اگه از این وبلاگ دیدن می کنید تمام مطالبشو مطالعه کنید و به دوستانتونم معرفی کنید.(
اگر عاشق باشی تمام این شعر ها رو می خونی عشق را فراموش نکن که بزرگ تر از عشق نیست من همیشه منتظر رسیدن یه غریبه هستم خوش آ مدی غریبه)

پیوندهای روزانه
باحال

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1387
دی 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
پیوندها
سراب عشق
عشق
پسر تنها
همه جور عکس و موزیک
سوزان
خیلی جالب(حسین)
مسافر جنوب
فائزه و سامان
.: ستـــاره ی نیلی :.
ویشهای ساناز (بچه باحال)
محمد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM